از مهتابي به كوچه تاريك

 
در سوگ مهتابی و کوچه تاریک
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
 

وبلاگ قدیمی را خیلی دوست داشتم....یعنی هنوز هم دوست دارم.....۵ سال تاریخ من بود....روزهایی که گذرانده بودم.....این اواخر هم که نقش سنگ صبور را برای من بازی کرده بود.....توی آن وبلاگ فقط نمی نوشتم که نوشته باشم نفس عمل نوشتن در درجهی دوم اهمیت بود....من می نوشم که تنها نباشم.....می نوشتم چون می خواستم کسی مرا بشنود.....بخواند...همین....یک علاقه ی عجیبی هم در من پیدا شده بود که دلم می خواست همه چیز را بی پرده و رک راست بیایم بگویم.....توی آن وبلاگ هیچ دروغی آگاهانه ای نبود.....گزارش واقعیت البته به زعم خودم.....از مستور بودن بدم می آمد.پیامهای خصوصیم را حتی پابلیک میکردم (البته بعضیهایشانرا)که هیچ حرف پنهانی نگفته ای نماند.....بس که من عادت داشتم در پرده و پوشیده باشم.....بس که پر بودم از حرفهای نگفته....داشتم بالا می اوردم.....می خواستم تا انجا که ممکن است اشکار باشم......حداقل در یک فضای مجازی.....در فضاهای حقیقی که مدام مجبور بودم خودم را سانسور کنم....خود نصفه نیمه ام را می دیدند دیگران.....خود محجوب با ادب....نمی فهمیدم چرا باید یک طوری فکر میکنم نباید بتوانم به زبانش بیاورم.....نه اینکه بخواهم به کسی تحمیل کنم....نه ولی باید حق این را داشته باشم که حد اقل بتوان بیانش کنم....با هر شیوه ای کسی هم اگر خوشش نیاید می تواند برود....این بیشتر یک جور روش درمان بود برای من که همه وجودم پر شده بود از خط قرمزها...

 

محمد که اس ام اس زد یک چیزهایی گفت که من دقیقا نفهمیدم.....ولی یک واژه فیلتر توش بود که وقتی خواندم دلم هری ریخت پایین.....بعد مهران اس ام اس داد و گفت که وبلاگم را نمی تواند ببیند و فیلتر شده است.....بعد هم که فرزانه برایم آفلاین گذاشته بود که نمی تواند وبلاگم را ببیند و......

دلم خیلی برای خودم سوخت....گفتم :دکی مرده شورت را ببرند با این بخت سیاه ت خ م ی ت(ببین کار من به کجا رسیده که یک ت خ م ی نا قابل را مجبورم این طوری بنویسم از ترس فیلتر )یک جایی هم که داشتی برای خود خودت این طوری به گ ا رفت.... انگار دنیا راستی راستی جنبه ی صداقت کودکانه مرا ندارد....همیشه باید چوب صاف و سادگیم را بخورم....تا یک جا خواستم بی گوشه و کنایه جلوی خودم در بیایم و خودم را بگذارو وسط و با نوشتن و خوانده شدن هر روز کشف کنم که توی این مخ لعنتی  من چه می گذرد باید اینطوری به ف ا ک عظما بروم.....

باز جای شکرش باقی بود که رفقای تهرانیم می توانستند خانه قدیمی را ببینند....

نمی دان چه فرقی بین این تهرانیها و ان شهرستانیهای مادر مرده وجورد دارد....فرزانه محمد و مهران و

یکی دو تا ا رفقای شهرستانیم نمی توانستند ان خانه قدیمی را پیدا کنند....من هم که کلی حالم گرفته شده بود تصمیم گرفتم یک وبلاگ خانه ی جدید بسازم دوباره برای همه.....خانه ایکه به قول این رفیقم واژه های قبیحه اش را کمی متعادل تر کرده باشم....اسمم هم دیگر از اسرار باشد.....اگر در خانه قدیمی توی مهتابی ایستاده بودم در روشن ترین جای ممکن و داشتم به داشتم از بهترین ویو به کو چه تاریک نگاه می کردم حالا سراپا در سایه استاده ام.....به مخفی ترین حالت.....اما اینجا را دوست ندارم....حتی اگر هر کس می اید اینجا را می خواند بداند من کی هستم حتی اگر تک تکشان مرا دیده باشند.....من باز هم اینجا را دوست ندارم.....من خودم را اینقدر پوشیده نمی خواهم....روند خود درمانی من تازه داشت به جاهای خوبی میرسید....من می خواهم برگردم خانه خودم  



عابد یک آشنای دور قدیمیست.....قدیم ها هم دانشکده ایم بود و حالا آنور دنیا دارد درس میخواند از یک جای اتفاقا لینک خانه قدیمیم را پیدا کرده بود و گاهی سری به آن خانه میزد....این بخش را تنها برای او می نویسم گرچه گفته که دیگر نمی آید این طرفها.....

عابد عزیز نوشته بودی که نمی دانی چرا دختر های ایرانی اینطوری شده اند....یکی سرش از ته می تراشد و دیگری هرچه که تا به حال نوشته بود پاک می کند.....

می خواهم بگویم دیگر آنقدر کودک و احساساتی نیستم که این طور رادیکال عمل کنم.....یعنی حتی اگر هم بخواهم که نمی توانم....ت خ م این کارها را ندارم....من اگر به خودم باشد ۵ سال که سهل است ۲۵ سال دیگر هم اگر بتوانم و بخواهم در ان خانه قدیمی زندگی میکنم......من اصو لا ادم وفاداری هستم و زیاد هم از تغییر خوشم نمی آید....در ضمن زود یا از عادت کردن فرار می کنم یا اگر اتفاق افتاد سخت رها میشوم....تو گفته بودی که اگر مشقهای کودکیت را پیدا کنی به بهایی گزاف ان ها را می خری.....من چند وقت پیش در جراین اتاق تکانی کلکسیون مدادهای کودکیم را پیدا کردم با یک نامه قذیمی از معلمم کا مربوط به ۱۰ سال پیش است و کارنامه اول راهنماییم  که زرد و زار شده بود لای کاغذ باطله ها.....هیچ چیز در این یکی دو هفته به اندازه ی پیدا کردن اینها مرا خوشحال نکرده است.....من عجیب ادم خاطره بازی هستم و برای پیدا کردن تکه پاره های قدیمی جانم را هم می دهم....می گردم دنبال چیزهایی که یک چیزی از بچگیهایم به من بگوید.....خانه قدیمی هم تاریخ من است....۵ سال مدام .....من نمی خواستم این طور بشود.....

 

هنوز هم مطمئن نیستم که بخواهم اینجا بمانم یا نه؟دل کودک من این خانه بی در و پیکر بی پی  جدید را بر نمی تابد....من خانه قدیمی را دوست دارم با سر در سبز رنگ.....که اسم را بی خجالت بی شرم روی پلاک آن بنویسم.....هر کس هم آمد بگویم قدمت رو ی چشم....اگر هم خوشش نیاید تنها بگویم خیر پیش......من خانه ی قدیمی را می خواهم که روی مهتابیش بایستم و زل بزنم ته اعماق کوچه تاریک خودم ببینم آخرش کیست که از تاریکی بیرون می آید.....و قتی خودم سراپا در سایه باشم و تازه اسمم هم از اسرار باشد و خوابم هم برده باشد یعنی دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.....هیچ چیز....دلم را حتی به مسیر هم خوش نکرده ام...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
 

آقا با اجازه ما رفتیم

.

.

.

.

.ولی یه روز دیگه یه جای دیگه شاید بر گشتیم.....قربون همه  










 
comment نظرات ()
 
 
بخشی از یک عاشقانه و پی نوشت ها
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
 

صدایش که میکنی یک جوری بر میگردد نگاهت میکند که هزار بار به خودت لعنت می فرستی که کاش این کار را نکرده بودی....ولی شک نداری اگر دوباره ببنیش یک کاری میکنی که باز همانطوری نگاهت کند.....بدون این که به خودش زحمت بدهد  و همه تنه اش را برگرداند سرش را یک وری می چرخاند طرف تو و زیر چشمی بهت حالی می کند که منتظر است حرفت را بزنی.....

 

حرفم را می خورم.....یک چیزی می گویم که خودم هم ربطش را نمی فهمم.....او اما فهمیده که توی گلوی من گیر کرده......پوزخند میزند....بی تفاوت رویش را بر میگراند......تمام راه دستهایش تو جیبها....حرف که میزند سرش را می اندازد پایین نگاه نمی کند به من....انگار که با خودش پچ پچ....برف هنوز ننشسته روی مو هایش آب می شود یک جوری که دلم می خواهد همان لحظه انگشتهایم را فرو کنم لای موهای کوتاه سیاه مواجش دانه های برف را بقاپم....

 

کوتاه و موجز پاسخ میدهد.....دستش را حایل می کند زیر سرش آرنجش را می گذارد روی پشت صندلی که نشسته ای چشم میدوزد به یک نقطه و تو خیال میکنی در تمام این مدت اصلا حرفهایت را نشنیده است.....تنها گاهی زیر چشمی نگاهت کرده سری تکان داده یعنی فهمیده ام که تو هم اینجا هستی.....

 

نبودم.....اگر بودم که مثل برف بی تفاوت از کنار من رد نمیشد.....میشد مثل آفتاب وسط تابستان که پهن می شود روی پوست آدم از لای منفذهای پرده ی تور هی من را بیشتر وسوسه میکرد برای ماندن.....

 

وسوسه نمی شود که بنشیند.....خودش را همیشه در حال فرار به یاد می آورد.....مثل برف است این مرد که از مقابل نور چراغ های خیابان سرگردان می گذرد....شده است شبیه یک بی تفاوتی بزرگ اینقدر که میان نشستن و رفتن در سفر بوده.....در چشمهایش مهمانی مردانیست که تابه حال دوست داشته ام.....جمیع آقایان به افتخارش آدم برفی می سازند در آن چشمها......

 

پی نوشت 1:سفرم کنسل شد...یک تعزیه ی حسابی از انها که آدم می خواهد بپرد ابولفضلش را ماچ کند از دست دادمناراحت

پی نوشت 2:سمیرا دیگر واقعا نمی خواهد مرا ببنید......رسما تهدید شدم گریه

پی نوشت3: برای ادمهایی مثل من دوست داشتن کار سختیست از آنسخت تراما دوست داشته شدن استآخ

پی نوشت 4: یک چیز هایی درباره ی خودم فهمیده ام که حتی جالت می کشم پیش خودم اعتراف کنمساکت

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
 

لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ

.

.

.

.

.

.

خدا هم مورد مناسبی به نظر میرسه ها......تا حالا به چشم خریدار نگاش نکرده بودم.......


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
 

به یک شخص لج در آر که فحش خورش ملس(ملسو درست نوشتم؟)باشد نیازمندیم......


 
comment نظرات ()
 
 
proposal
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
 

اگر یک هفته است که در رابطه گائیدن دیالکتیک دهان خود و اطرافیانتان به سر می برید....اگر 2 هفته ی دیگر امتحان پایان ترم دارید و بدون جزوه مانده اید.....اگر paperهایتان را هنوز تحویل اساتیدتان نداده اید....اگر رابطه تان با بهترین دوستتان در یک افول تراژیک قرار گرفته....اگر هرروز صبح ظهر عصر و در هر وعده سه بار در حال سرزنش کردن خودتان و جر دادن دهانتان هستیداگر یک شب مدام خواب که یک دختر بچه ی را دیده اید که از پنجره می افتد پایین و هی شمارا از خواب پرانده است و باز هم .....اگر شش ماه است هیچ شعری ننوشته اید....اگر تعدادی کتاب چاق در کتاب خانه تان ماه هاست خاک می خورد.....اگر خلوت و تنهاییتان مدام مورد عنایت اعضای شریف دوستان قرار میگیرد.....اگر بهتان مجوز عکاسی از موزه را نمی دهند...........اگر دلتان هر روز بیشتر و بیشتر برای کسی که حالا دیگر نیست تنگ می شود.....اگر می خواهید تمام لحظه ها ی زندگی را بقاپید ولی تخمش را ندارید.....اگر دوست دارید یک دختر داشته باشید که اسمش را بگذارید ترنج و موهای بلند سیاه نرم داشته باشد که در باد رها شود ولی برای اینکار مجبورید یک قلچماق گردن کلفت را تحمل کنید بنابر این  بیخیال ترنج می شوید.....اگر یک مادر وسواسی دارید که هر شب پانزده بار در خواب نفس کشیدن شمارا چک میکند که مبادا این عمر کوفتیتان به پایان رسیده باشد.....اگر مدام دارید برای خانوادتان نقش دختر های سر به زیر را بازی می کنید....اگر نتوانسته اید کنسرت علیزاده را بروید چون خسیسیتان آمده و فکر روز مبادا را کرده اید و حالا پشیمان شده اید مثل سگ..... اگر تمام این حس ها یک جا در یک هفته و یک لحظه هوار شد روی سرتان.

.

.

.

.

.

.

.

خیابان یک طرفه ی والتر بنیامین را بخوانید.


 
comment نظرات ()
 
 
از عشق و شیاطین دیگر
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
 

بچه که بودم مثلا شاید چهارم پنجم دبستان یا همان حدود ها عاشق شخصیت علی بابا توی سند باد شده بودم همان که مو های سیاهش را یک وری میریخت توی صورتش و لباس سفید می پوشید.....همان که هیچ وقت هیچ چیزی ازش نمیدانستی و توی سیر داستان هم مشخص نمی شد از کجا آمده یا مشغول چه کاریست......همان که همیشه در حاشیه بود و یک مرغ مینا با صدای مسخره ی احمقانه دنبالش راه می افتاد....و هی میگفت سند باد جونم......سند باد جونم....

علی بابا

کمی که گذشت کارتون فوتبالیست ها شروع شد.....همان سری اولش که شخصیت هایش خوشگل تر بودند.یک شخصیتی داشت که اسمش یوسوجی بود.دروازه بان بود همیشه هم یک لباس سیاه می پوشید با خط های قرمز و یک کلاه مشکی هم داشت....از قضا این یکی هم موهای سیاه بلند داشت که یک وری میریخت توی صورتش و باز هم از قضا از آن شخصیت هایی بود که نمی دانی باید با آنها چه کار کنی....از آنها که هیچوقت نمی فهمی باید ازشان بدت بیاید یا نه.....یک جور رفتار های مرموز دارند که همیشه یک علامت سؤال بزرگ باید بگذاری جلویشان.....مثل برادر نل......آها داشت یادم میرفت علاوه بر علی بابای کارتون سند باد و یوسوجی یک مدتی توی بچگیهایم از این برادر نل که همیشه گم و گور بود همان که پالتوی بلند سیاه می پوشید و دنبال نل می گشت  و یک عالمه ریش و پشم داشت خیلی خوشم می آمد.....

برادر نل

(تصویر بالا سمت چپ برادر نل است)

توی دوره ی راهنماییم بود گمانم که این کارتون ممول با شخصیت نفرت انگیز دختر مهربون شروع شد......توی این کارتون یک کوتوله ای بود که فکر کنم همه ی آنهایی که این کارتون را دیده اند دوستش داشتند.....جهانگرد را می گویم......من شخصا می مردم برای جهانگرد.....همیشه جاهایی پیدایش می شد که انتظارش را نداشتی....همیشه تنها زندگی میکرد.....مرموز بود.....کتش را  تا زیر دماغش کشیده بود بالا و نصف صورتش همیشه مخفی بود.....

بعد تر ها یکی دیگر پیدا شد که بهش بند کنم.....این یکی از بقیه عجیب تر بود....فکرش بکنید آدم هی دنبال شخصیت های مرموز بگردد بعد عاشقشان هم بشود تازه این ها همه شان هم کارتونی باشند....به قول نیروانا عاشق یک تکه کاغذ شده بودم(نا گفته نماند که نیروانا خانم هم بچگیهایشان عاشق پسر شجاع بوده اند گمانم) داشتم میگفتم که این یکی نه تنها مرموز و سؤال بر انگیز و اسرار آمیز بود و نه تنها یک تکه کاغذ هم بیشتر نبود که ابژه امیال عاشقانه من قرار گرفته علاوه بر اینها فقط یک سایه بود.....درست حدس زدید.....این شخص کسی نیییییییییییییییییییییست جز بابا لنگ دراز.....البته سایه اش.....

من می مردم برای سایه ی بابا لنگ دراز(هنوز هم با این سن میمیرم برایش)...باب لنگ دراز پیدایش نمی شد اما وقتی هم که پیدایش می شد جودی فقط سایه اش را میدید یک جورهای امام زمان گونه ای در زندگی جودی حضور داشت....همیشه میگشتی دنبالش و پیدایش نمی کردی و لی حضورش ما یه ی دلگرمی بود......

 

جودی و بابا لنگ دراز

(افلاطون اگر می توانست بیاید اینجا را بخواند حسابی از من نا امید می شد.....لابد میگفت سایه ی بابالنگ دراز سه مرحله از  بابالنگ دراز  مثالی دور شده.....چون نه تنها

نقاشی از روی یک بابا لنگ دراز عینی است بلکه تازه نقاشی هم نیست.....سایه ی بابا لنگ دراز نقاشی شده است....و دیگر عمرا  مرا در اتوپیایش راه میداد....اما افلاطون سالهاست مرده و متاسفانه سایه ی بلند بابا لنگ دراز گونه اش چنبره زده روی زندگی ما و انگار به این زودی ها قرار نیست از ما بکشد بیرون)

خلاصه این گونه بود که من یکی پس از دیگری عاشق شخصیت های کارتونی میشدم که همه شان مرموز و  اسرار آمیز بودند و همیشه هم یک جورهایی حامی پنهانی شخصیت های اصلی داستان می شدند شخصیت های دیر یاب و مهربان که همیشه دلت می خواست بدانی پشت آن ظاهر مرموزشان و توی کله شان چه می گذرد.....

کمی که بزرگتر شدم و دست از سر کارتونها برداشتم....و تازه داشت پشت لبم سبز می شدنیشخندهمان وقتی که دیگر علی بابا و یوسوجی دروازه بانو و بابا لنگ دراز و اینها را فراموش کرده بودم عاشق پسر همسایه مان شدم.....طرف موهای بلند مشکی داشت....و یک جور های خوبی می خندید که قند توی دل من آب می شد.....یک ته ریش هم گذاشته بود که خیلی خوشگل تر شده بود.....یارو از آنهایی بود که به هیچ دختری پا نمی داد یا حد اقل من نمی دانستم که پا می دهد یا نه.....البته من هم کوچک بودم (گمانم سوم راهنمایی ) از این کارها سر در نمی آوردم.....همان وقت هایی بود که زده بودم تو خط عرفان بازی سطحی و چادر می پوشیدم و چفیه داشتم....مثل دختر های نو جوان این روزها نبودم آنوقتها(هیچ کداممان نبودیم)اگر یکی دوست پسر داشت یا زیر ابروهایش را تمیز کرده بود همه یک جورهایی به این بدبخت مادر مرده نگاه می کردند....انگار جزامی دیده بودند(خودم هم همین طور بودم البته)...خلاصه عشق این پسره را نسبت می دادم به چیز های ماورایی و عشق پاک و از این قسم ک س شرها که خودم را تبرئه کنم و از بقیه جدا کنم....هین یارو از آن پدر سوخته ها بود(این را بعد ها فهمیدم)اصلا هم چیز خاصی توی وجودش نبود.....یک علاف به تمام معنا....ترک تحصیل هم انگار کرده بود....کلا چیز تخمی بود.....ولی من هی بزرگش میکردم.....مثلا می گفتم خوب اگر همش سر کوچه پلاس است عوضش......اگر گاهی چشم چرانی میکند عوضش.....هی می خواستم ماورائیش کنم.....مدام ویژگیهای کاریزماتیک به یارو میچسباندم که بتوانم ستایشش کنم.....هر چه مرموز تر ستایش بر انگیز تر و عاشق شدنی تر ......

همیشه پشت پنجره آشپز خانه مان که به کوچه باز میشد آویزان بودم....صورتم را میچسباندم به توری پنجره که او که رد میشود ببینمش و بعد بدوم فال بگیرم و شعر عاشقانه برایش بنویسم.....مامانم هم همیشه می فهمید چون  توری خاک گرفته پنجره نوک دماغم جا می انداخت و خاک های روی توری به صورت شطرنجی روی دماغم می ماند و مامانم میفهمید من باز داشته ام کوچه را می پاییدمخنده....

خلاصه این پروسه تا فراموش کردن یارو یک سال یک سال و نیم طول کشید انگار....

 

فکر نمی کنم دختری باشد توی ایران که کلاس زبان رفته باشد و عاشق معلم کلاس زبانش نشده باشد.....معلم کلاس زبان ما مرد متاهل قد بلندی بود که مو های سیاه داشت و هیچوقت محل سگ هم به من نمی داد  با سواد بود....صدای خوبی داشت....یک جورهایی همه مان احساس خوف و رجا داشتیم نسبت به او.....یک سه ترمی البته با فاصله خودم را کشتم تا گذاشتند با او کلاس بگیرم....هر کتابی میگفت زرت زرت می خریدم  و می رفتم راجع به آن سر کلاس lecture میدادم تا مثلا توجهش را جلب کنم....(خیلی هم واقعا توجهش جلب شدناراحت) خلاصه یک سالی هم درگیر این موضوع بودم  بعدا هم فهمیدم شازده با یکی از این دخترهای سانتیمانتال مؤسسه سر و سری دارد و خودم را با دختره مقایسه کردم و کلی کونم سوخت(این دختر خانم خیلی خوب چیزی بود)

این هم از این.....

اوایل ورودم به دانشگاه بود....یک دفعه برای اولین بار در زندگیم این همه پسر را یک جا میدیدمخندهگرچه هیچکدامشان مالی نبودند ولی خوب من جوانتر بودم و احساساتی کمی هم تیریپ عرفان  این چیزها داشتم....در ضمن همیشه آدمهایی مثل من دنبال سوژه میگردند برای بیرون ریختن احساسات انباشته شده شان.....خلاصه یکی را پیدا کردم که اویزانش بشوم یعنی در واقع احساساتم را آویزانش کنم....این آقا صدای رسایی داشت....یک دنده و ثابت قدم بود....از حرفش بر نمی گشت....موهای سیاه هم داشت که اگر کوتاهشان نمی کرد گاهی میریخت روی پیشانیش....زیاد هم محل آدم نمی داد....شبیه پدرها بود بیشتر .....شبیه عمو جغد شاخدار (آهان یادم رفت بگویم ...بچگیهایم عاشق عمو جغد شاخدار هم بودم....فکرش رابکنید طرفتان نه تنها یک تکه کاغذ باشد تازه جغد هم باشداوه

خلاصه این طرف ما یک جورهایی خیلی آدم عجیبی به نظر می رسید...(البته از دادن نشانیهای بیشتر معذورم چون اینجا را ممکن است بخواند یا دیگران بخوانند و بالاخره ما هم برای خودمان آبرویی داریم در ضمن آن ماجرا خیلی وقت است که تمام شده)

رابطه من با این یکی شبیه کش تنبان بود.....همیشه در حال گرفتن حال هم دیگر بودیم....البته او هم فکر میکنم این آخریها فهمیده بود که من یک جوری نظر سوء دارم نسبت به اولبخند شاید خودش هم داشتمتفکر ولی هیچکداممان به روی مبارکمان هم نیاوردیم .بعدش هم تبدیل شدیم به دوستان خوب حالا هم شده ایم آشنای قدیمی و کلا بتش دیگر برای من فرو ریخته.....

نفر بعدی را یادم نمی آید......یعنی یادم می آید که خوب خوشم می آمد از او و یک جور هایی هم احساس خوبی داشتم  ولی فقط همین گرچه سمیرا همیشه می گوید که من در آن دوره ستایشش می کردم و کلی هم عاشقش بودم ولی به خدا من یادم نمی آید به این شدت بوده باشد گرچه این یکی هم کاریزما داشت یعنی وانمود میکرد که دارد و لابد برای این یکی هم پروسه ی بت سازی را صورت داده بودم(گرچه یادم نیست)ولی چون دیگران می گویند حتما شده دیگر.....تعجببه هر حال این یکی را هم به گا دادم رفت.

نفر آخر هم یه یاروی بود حدود یک سال پیش شاید....توی این دوره دیگر زیادی مادی گرا شده بودم و  دست از روحیات عرفانی احساساتیم برداشته بودم و دیگر فههم شده بود که جذابیت مرگبار اروتیک یاروست که اشک مرا در آوردهخوشمزه(البته الان اشتباهی آب دهنم سرازیر شد وگرنه قاعدتا باید اشکم در می آمد ) و لی به هر حال پروسه ی بت سازی به قوت خودش باقی بود....طرف را شخص شخیص عجیب غریبی فرض میکردم  و هی برایش ویژگیهای واهی می تراشیدم تا بتوانم عاشقش باشم و ستایشش کنم.

این یکی داستان هم به صورت تخمی تراژیکی به گا رفت...یا به گا داده شد.....یا به گا رفتم......یا به گار فتیم جمیعا

و بدین ترتیب بود بود که من به یک حقیقت عظیم پی بردم :

اینکه عشق مستلزم نوعی فاصله و فراق میان طرفین است و قتی فاصله ای نباشد ستایشی هم نیست چون مشت طرف برایت باز می شود یارو هم میشود مثل بقیه ی آدم ها معمولی و انسانی  زیاده انسانی(به معنای سحریش نه نیچه ای البته خودم هم نمی دانم معنای نیچه ایش چیست آیا. به هر حال شما اینجا خوانش سحری داشته باشید) و این اصلا با عشق جور در نمی آید.طرفت را که نتوانی ستایش کنی عاشقش هم نمی شوی....همیشه فاصله ات را با عشقت حفظ کن تا از احساس بی نظیر عاشق بودن لذت ببری البته اگر عواقبش را هم دوست داشته باشی مثل احساسات مازوخیستی و خود درگیرانه مثل شعر عاشقانه گفتن مثل کشمکش های همیشگی و هرز رفتن انرژی هایی که می توانستی صرف کارهای دیگر بکنی....

وقتی به کسی نزدیک میشوی وقتی ادمی برای تو زیاد انسانی می شود دیگر جنبه مرموز راز آلودی ندارد که تو را همیشه دنبال خودش بکشد....او هم میشود مثل هزار تا آدم دیگر که هر روز میبینی.....در بهترین حالت اگر به ویرانه های بتی که ساخته بودی از او نرینی(کاری که من همیشه می کنم)طرف می شود یک دوست خوب.....همین.

خود من از وقتی که توی جریان  راز زدایی از همه چیز افتاده ام یعنی شاید از 2 یا 3سال پیش به این سو دیگر هیچ آدمی آنچنان توجهم را جلب نمیکند....

اصلا یک مدل ساخته ام از این ساز و کار:

راز زدایی _ تقلیل _دسته بندی

تو اول جنبه اسرا آمیز آدم هارا میترکانی و هاله شان را میدزدی بعد تقلیلشان میدهی به یک سری ویژگیهای مشترک که اغلبشان فیزیو لوژیکند بعد دسته بندیشان میکنی.

ایول خیلی حال میدهداز خود راضیبعد می توانی پیش بینیشان کنی.....توی موقعیت های مختلف قرارشان دهی تا واکنشهای مشابهشان راببینی.....اما دیگر سخت می شود عاشقشان شد....همیشه یک پای بساط می لنگد.....دیگر هیچ چیز ندارند که به تو بگویند....این هم نقص قضیه است....ناراحت

 

ولی یک چیزی بهتان میگویم شما به کسی نگویید فعلا بین خودمان بماند:

تازگیها دارم با خودم فکر میکنم مگر نمی شود این موجودات زیاده انسانی را که مثل تخم مرغ میمانند با پوسته های نازک شکستنی که همه شان هم بی تردید تو زرد از آب در می آیند دوست داشت؟همین تو زرد بودنشان همین شکستنی بودنشان همین انسانی زیاده انسانی بودنشان؟همین پوست و گوشت استخوانها را مگر نمی شود دوست داشت؟به خاطر کوششی که برای تجربه شان میکنی!به خاطر پیش بینی های کوچک و ساده!

فکر می کنم که سمیرا مرا به خاطر اینکه شخصیت عجیب غیر قابل پیشبینی هستم یا حد اقل او از من ساخته دوست ندارد....سمیرا مرا دوست دارد چون بعد از این همه سال فهمیده من هر وقت عصبیم با دست راستم گردنم را می گیرم و دست میکشم به لای موهای  پشت سرم و هی مدام این کار را تکرار می کنم....

.

.

.

همین

پی نوشت:از اشخاص کارتونی که نتوانستم تصویرشان را پیدا کنم همین جا عذر خواهی می کنم ...در ضمن از اشخاص حقیقی که عاشقشان بودم و در اینجا ذکری از آنها به میان نیامده هم عذر خواهی میکنم .اما هر گونه شباهت اشخاص مذکور با آنهایی که شما فکر میکنید ساخته و پرداخته ذهن خاله زنک و دایی مردک تان  می باشد....

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

امشب یلداست.....برای همه که میدونم میام اینجارو می خونن فال میگیرم.....اعتقادی ندارم و لی حال خوبی بهم میده........نیشخند


 
comment نظرات ()
 
 
نامه ای به یک بانوی جوان در پاریس / خولیو کورتاسار
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
 

آندره آ، نمی خواستم بیایم در آپارتمان تو در «کاله سویی پاشا» منزل کنم. نه فکر کنی به خاطر بچه خرگوش ها بلکه بیشتر به این علت که برایم سخت است سرزده به جایی با نظمی چنین تنگاتنگ وارد بشوم، نظمی که حتا به ظریف ترین شبکه های هوا هم راه یافته است، شبکه هایی که در خانه ی تو موسیقی را در بوته ی اسطوخودوس، ذرّاتِ کفِ معطر را در توالت، همنوایی میان ویولن و ویولا را در کوارتت «راول» حفظ کرده است. وارد شدن به فضایی که کسی در آن خوش و زیبا زندگی می کند و همه چیز را همچون گواهی ملموسی از روح خود آراسته است، مرا می رماند، این طرف کتاب ها (اسپانیایی در یک سو، فرانسه و انگلیسی در سوی دیگر)، آن طرف بالش های بزرگ سبز رنگ، زیر سیگاری سبز کریستال که به حباب صابونی می ماند که درست در همین نقطه روی میزِ کوچک ترکیده باشد، و در همه حال هم عطری، صدایی، جوانه ی گیاهی، تصویر دوستی مرده، سنّت سینی های چای و انبرهای قندگیر...

آه، آندره آی عزیز، چه سخت است مخالف آن نظم استادانه ای باشی که زنی در آپارتمان با سلیقه اش برقرار می کند و در همان حال با تمام وجودت به آن تن در دهی. آدم چقدر احساس گناه می کند وقتی سینی کوچک فلزی را بر می دارد و در انتهای میز می گذارد، آنجا می گذارد تنها به این دلیل که فرهنگ لغات انگلیسی اش را با خود آورده است، و این طرف میز جایی است که آنها باید باشند، جایی کاملن در دسترس. جابجا کردن آن سینی مساوی است با یک رنگ جگری نامنتظر و زننده وسط یکی از هم آهنگی های تابلویی از «اوزان فان»، چنانکه گویی ناگهان تارهای همه ی کنتر باس ها، در یک زمان و با یک ضربه ی مهیب در سنگین ترین سکوت یک سمفونی از موتزارت به صدا در آید. جابجا کردن آن سینی نمایش همخوانی را در تمام خانه بر هم می زند، همخوانی هر شی با شی دیگر، هر لحظه ی روحشان با روح خانه و ساکن غایبش. و من نمی توانم انگشتانم را به نزدیک کتابی ببرم، مخروط نور چراغی را تغییر دهم و پیانو را باز کنم بی آنکه احساسی حاکی از رقابت و هتک حرمت مثل یک دسته گنجشک مقابل چشمانم چرخ بزند.

تو می دانی چرا به خانه ات آمدم، به اتاق نشیمن آرامش بخش ات که از روشنایی نیمروز سر برآورده است. همه چیز، مثل همه ی وقت هایی که آدم از حقیقت بی خبر است، بسیار طبیعی به نظر می رسد. تو به پاریس رفته ای، من مانده ام با این آپارتمان «کاله سویی پاشا»، ما نقشه ی ساده و رضایت بخشی می ریزیم که مناسب حال هر دویمان است تا ماه سپتامبر که تو به بوینوس آیرس باز گردی و من سلّانه سلّانه به خانه ای دیگر بروم جایی که شاید... اما من به این دلیل نیست که دارم برایت نامه می نویسم، داشتم به خاطر خرگوش ها این کاغذ را برایت می فرستادم، به نظرم بد نیست تو هم بدانی، همین و بس؛ و چون نامه نوشتن را دوست دارم، و شاید هم چون دارد می بارد.

پنج شنبه ی گذشته ساعت پنج بعد از ظهر، گیج و خسته اسباب کشی کردم. در زندگی ام چمدان های زیادی بسته ام، ساعات بی شماری را صرف تدارک بار و بنه ای کرده ام که هرگز راه به جایی نبرده اند. آن روز پنجشنبه پر بود از سایه و بند، چون وقتی به بند چمدان ها نگاه می کنم طوری است که انگار دارم سایه ای را می بینم، انگار این سایه ها بخشی از تازیانه ای است که به نحوی غیر مستقیم، به شدت موذیانه و اسف بار، مرا آماج ضربه های خود قرار داده است. اما من چمدان ها را بستم و به خدمتکارت فهماندم که می خواهم نقل مکان کنم. داشتم در آسانسور بالا می رفتم و درست در بین طبقات اول و دوم احساس کردم دارم یک خرگوش کوچولو بالا می آورم. پیش از این هیچ گاه این را برایت نگفته ام، به گمانم نه از روی عدم صداقت، همین طور طبیعی و بیشتر به این خاطر که آدم معمولن نمی آید همینطوری به مردم بگوید که هر چند وقت یکبار خرگوش کوچولویی بالا می آورد. همیشه موفق شده ام هنگامی که این اتفاق می افتد تنها باشم تا حافظِ حقیقت باشم، همان طور که حافظِ خیلی از اعمال نهانی مان هستیم، شواهدی از خود طبیعی مان که به هنگام تنهایی مطلق رخ می دهد. به این دلیل باز خواستم نکن، آندره آ، ملامتم نکن، گاهگاهی پیش می آید که بچه خرگوشی بالا می آورم. این دلیل نمی شود که آدم در هیچ خانه ای منزل نکند، این دلیل نمی شود که آدم شرمسار باشد و خود را به اِنزوا بکشد و لام تا کام سخنی نگوید.

هنگامی که احساس می کنم دارم خرگوشی بالا می آورم، دو انگشت را مثل انبرکِ بازی در دهانم می گذارم، و منتظر می مانم تا کرک نرمی را که مثل حباب های جگر نمک سود شده ای در گلویم یخ می شود حس کنم. این همه، سریع و نرم رخ می دهد و به لحظه ای بس کوتاه می گذرد. انگشتان را که از دهانم بیرون می آورم می بینم که گوش های خرگوش کوچک سفیدی را محکم گرفته است. بچه خرگوش راضی می نماید، یک بچه خرگوش کاملن طبیعی فقط خیلی کوچک، به اندازه ی یک خرگوش شکلاتی، جز اینکه رنگش سفید است و یک خرگوش تمام عیار است. کف دستم می گذارمش، نوازشش می کنم و با دو انگشت کرک هایش را می پوشانم؛ بچه خرگوش ظاهرن از به دنیا آمدنش راضی است، پوزه اش را می جنباند و به پوست دستم می مالد، سر پوزه اش را با همان تک زدن های آرام و غلغلک آور یک خرگوش روی دستم می مالد. پی چیزی می گردد که بخورد و آن وقت است که (دارم از موقعی حرف می زنم که این موضوع در خانه ام پایین شهر اتفاق افتاد) با خودم می برمش بیرون روی ایوان و در گلدان بزرگ میان شبدرهایی که به همین خاطر پرورده ام، می نشانمش. بچه خرگوش تا آنجا که می شود گوش هایش را بلند می کند، با یک حرکت چرخشی سریع و ریزِ پوزه اش دور برگ شبدر لطیفی می گردد، و من می دانم که حالا دیگر می توانم او را همان جا رها کنم و کمی هم به کار و زندگی ام برسم، زندگی ای نه چندان متفاوت از مردمی که خرگوش هایشان را از دهات می خرند.

بعد، آندره آ، بین طبقه ی اول و دوم، همچون فالِ نیکی از زندگی من، آن گونه که در خانه ی تو می خواست بگذرد، فهمیدم دارم یک خرگوش بالا می آورم. در آن لحظه ترسیدم (یا نکند غافلگیر شدم؟ نه، شاید ترس از همان غافلگیری) چون پیش از ترکِ خانه تنها دو روز قبلش، یک بچه خرگوش بالا آورده بودم و به همین دلیل می شد یک ماه، پنج هفته، شاید هم با کمی خوش اقبالی شش هفته راحت باشم. حالا، ببین من مشکل را کاملن حل کرده ام. در ایوان آن یکی خانه ام شبدر کاشتم، یک بچه خرگوش بالا آوردم، او را میان شبدرها جا دادم و در پایان ماه، وقتی گمان بردم که هر لحظه... آنوقت خرگوش را که حالا دیگر به اندازه کافی بزرگ شده بود، به خانم دومولینا، که فکر می کرد برای خودم مشغولیاتی دارم و بروز نمی دهم، هدیه دادم. در گلدان دیگری شبدر ترد و لطیف رشد کرده بود، و صبح وقتی حس غلغلک آور کرک که داشت سیخ می شد راه گلویم را گرفت، بی دلواپسی منتظر شدم، و خرگوش کوچولوی جدید از همان لحظه زندگی و عادات اسلافش را از سر گرفت. عادات، آندره آ، اشکال ملموسی از ریتم هستند، آن بخش از ریتم که یاری مان می کند تا زنده بمانیم. بالا آوردن یک خرگوش همین که آدم در این دور نامتغیّر افتاد و به راه و رسمش وارد شد، دیگر آنقدرها وحشتناک نیست. حتمن می خواهی بدانی این همه چرا اصلن اتفاق افتاده است، همه ی این شبدرها و خانم دومولینا. اگر جانور کوچولو را در دم کشته بودم دردسرش کمتر بود... آه، تو باید خودت تنهایی یکی بالا بیاوری، با دو انگشت بگیری، و آن را در دست گشوده ات بگذاری، آن را که برای جنبیدن نیز هنوز به تو وابسته است، وابسته ی حال و هوای ناگفتنیِ خویشاوندی اش که حالا دیگر مشکل بتوان از آن رها شد. در طولِ یک ماه، خیلی چیزها عوض می شود، یک ماه یعنی قد کشیدن، خزِ پر پشت داشتن، جست و خیزهای بلند کردن، چشمان وحشی، اختلاف فاحش. آندره آ، یک ماه یعنی یک خرگوش، ثمره اش به راستی یک خرگوش واقعی است؛ اما در لحظه ی اول، انبوه موهای گرم و آشفته ای که حضوری نابیگانه از خویش را می پوشاند... مثل شعری در لحظات نخستینش، «ثمره ی یک شبِ اِدیومیایی» آنقدر بیگانه با آدم که انگار خود اوست... و پس از آن نه چندان یگانه، که چندان دور و تک افتاده در دنیای صاف و سفیدش که به اندازه ی حرفی از حروف الفباست.

با همه ی این ها، تصمیم گرفتم خرگوش را تقریبن به محض دنیا آمدنش سر به نیست کنم. داشتم می آمدم چهار ماه در خانه ی تو زندگی کنم: چهار، شاید هم اگر بخت یاری ام می کرد سه ماه، قاشقی کوچک الکل توی گلویش. (می دانی دلسوزی موجب می شود آدم خرگوش کوچکی را با یک قاشق کوچک الکل که به خوردش می دهد در جا بکشد؟ می گویند بعد از آن گوشتش طعم بهتری می گیرد، هرچند من... سه یا چهار قاشق کوچک الکل، بعد از آن حمام یا جعبه ای برای انداختن در آشغالدانی).

بالا که می آمدم و طبقه ی سوم را که رد کردم، خرگوش کف دستم می جنبید. سارا طبقه ی بالا منتظر بود تا کمک کند چمدان ها را ببریم... می شد بگویم که همینطور هوس کردم؟ گذرم به یک فروشگاه حیوانات اهلی افتاد و هوس کردم؟ مخلوق کوچک را در دستمالم پیچیدم، در جیب پالتویم جایش دادم، دکمه های پالتو را هم باز گذاشتم که له نشود. جنب نمی خورد. هوشیاری اندکش، حقایق مهمی را آشکار می کرد: اینکه زندگی حرکتی است که با تلنگری، رو به بالا می رود. و نیز، سقفی است کوتاه به رنگ سفید که بوی اسطوخودوس می دهد و تو را در تهِ چاهی گرم در آغوش می فشارد.

سارا چیزی ندید، سخت درگیر مسئله ی بغرنجِ جور کردن حسِ نظم طلبی اش بود تا چمدان و قفل و بست چمدان و دفتر و دستک هایم را مرتب کند. من با کج خلقی به توضیحات مفصّلش که واژه ی «مثلن» با شتابی پر تشویش در آن راه می یافت، گوش می دادم. به زحمت توانستم درِ حمام را ببندم تا همان موقع او را بکشم. هُرم گرمایی لطیف دستمال را احاطه کرده بود. خرگوش کوچولو به غایت سفید بود و به گمانم کوچکتر از آن یکی ها. به من نگاه نمی کرد، فقط این طرف و آن طرف می جهید و راضی می نمود، که حتی بدتر از این بود که به من نگاه کند. در قفسه ی خالی دارو محبوسش کردم و باز کردن بسته ها را از سر گرفتم، گیج و دست و پا چلفتی اما نه ناخشنود، بی آنکه احساس گناه کنم، و بی آنکه دست هایم را صابون بزنم تا از احساس اضطرابی مبهم در امان باشم. فهمیدم که نمی توانم سر به نیستش کنم. اما همان شب یک بچه خرگوش کوچک و سیاه بالا آوردم. و دو روز بعد یکی به رنگ سفید و شب چهارم یک کوچولوی خاکستری.

گنجه ی اتاق خوابت را باید خیلی دوست داشته باشی، یا درِ بزرگش که آن طور چارتاق باز می شود، و قفسه های خالی اش که لباس های مرا انتظار می کشد. حالا من لباس هایم را آن جا گذاشته ام. داخلِ آنجا. راست است، غیر ممکن به نظر می آید؛ حتا سارا هم آن را باور نمی کند. اینکه هیچ چیز موجب سوءظن سارا نمی شد، نتیجه ی اشتغال ذهنی مداومِ من بود به مشغله ای که روزها و شب هایم را با فکر سقوط این پرده ی آهنین در هم می آمیخت، و من همین طور می پلکم با درونی سخت شده، درونی آهکی مثل آن ستاره ی دریایی که بالای وان گذاشته ای، و هر بار که دوش می گیریم انگار یکهو از نمک، ضربه های پرتوی خورشید و غرّشِ سهمگین اعماق متورّم می شود.

ده تایی هستند. روزها همه اش می خوابند. درِ گنجه که بسته می شود درونِ گنجه برای آنان شب است، شبِ روز هنگام. شب را آن جا مطیع و آرام به خواب می روند. وقتی سرِ کار می روم کلیدهای اتاق خواب را با خودم می برم. سارا لابد فکر می کند من به او اطمینان ندارم و مشکوکانه نگاهم می کند، هر روز صبح به نظر می آید می خواهد چیزی به من بگوید، اما دستِ آخر ساکت می ماند و من اینطوری خیلی راضی ترم. (بین ساعات نه و ده، وقتی که اتاق خواب را مرتب می کند، من در اتاق نشیمن سر و صدا راه می اندازم، صفحه ای از «بتی کارتر» می گذارم که تمام اپارتمان را می لرزاند، و از طرف دیگر سارا از طرفداران آهنگِ «پاسا دوبل وسائتاس» است. گنجه به نظر ساکت می آید و بیشتر اوقات هم همینطور است، چون برای خرگوش ها هنوز شب است و استراحت، برنامه ی روز.)

روزِ آنها ساعتی بعد از شام آغاز می شود. وقتی که سارا سینی را با آن صدای دلپذیر جلنگ جلنگِ قند گیرها توی اتاق می آورد، برایم آرزوی شبی خوش می کند ــ بله، برایم آرزو می کند، آندره آ، مسخره ترین چیزها این است که برایم آرزوی شبی خوش می کند ــ درِ اتاق را می بندد، و من بی درنگ بیرونشان می آورم. تنها می شوم، تنها با گنجه ی بسته، تنها با رازم و با مالیخولیایم. شاهانه در ضیافتِ اتاقِ نشیمن می جهند، به چابکی شبدرِ پنهان در جیب هایم را بو می کشند و آن ها را در می آورند. شبدرها مثل نقش های ناپایدار تور مانندی روی قالی می ریزند و آن ها در یک لحظه چنگش می زنند، می قاپندش و تمامش می کنند. خوب می خورند، بی صدا و به قاعده؛ تا آن وقت من چیزی برای گفتن ندارم، فقط با کتاب بی مصرفی در دست، از روی مبل نگاهشان می کنم ــ من، آندره آ، تا بیایم همه ی «ژیرادو» را بخوانم، و «تاریخِ آرژانتینِ» لوپز را که تو در قفسه ی زیرین گذاشته ای ــ آن ها شبدر را تمام می کنند.

ده تا هستند. تقریبن همه شان سفید. سرهای پرشورشان را به طرف لامپ های اتاق نشیمن، سه خورشید ثابت روزشان بلند می کنند؛ روشنایی را دوست دارند چون شب شان نه ماه دارد، نه خورشید، نه ستاره و نه چراغ برق. چشم به خورشیدهای سه گانه شان دارند و راضی اند. این وقتی است که روی قالی به طرفِ صندلی ها جست و خیز می کنند، ده لکه ی کوچولو مثل یک صورت فلکی متحرک از جایی به جای دیگر می روند، حال آنکه که من دلم می خواست آن ها را ساکت ببینم، ساکت و پایین پایم ــ بیشتر رویای یک خدا، آندره آ، رویایی که خدایان هرگز به واقعیت تبدیلش نمی کنند ــ چیزی کاملن متفاوت با لولیدن پشت تصویر «میگل دواونامونو»، سپس آن سو تر به طرف گلدان سبزِ رنگ و رو رفته ای که خاکستر مردگان را در آن می گذارند، در خلاء تاریکی میز تحریر، همیشه کمتر از ده تا، همیشه شش یا هشت تا و من که از خودم می پرسم دوتایی که پیدایشان نیست، کجایند؛ و اگر سارا به دلیلی بیدار شود من چه خاکی به سرم بریزم و «دوران ریاست جمهوری ریواداویا» که خیال دارم در تاریخ لوپز بخوانم.آندره آ، نمی دانم چه طور زیرِ این بار، تاب می آورم. خاطرت هست که من برای اندکی استراحت به خانه ی تو آمدم. گناه من نیست اگر گاه و بیگاه یک خرگوش بالا می آورم، اگرچه اسباب کشی درونم را نیز به هم ریخت ــ این انکار مجردات نیست، جادو هم نیست، چیزی که هست این است که چیزها نمی توانند این طور به یکباره تغییر کنند؛ بعضی وقت ها ظالمانه و درست وقتی که آدم منتظر است بدبختی بر سرش نازل آید، وارونه می شود ــ این طوری، آندره آ، یا یک همچون شکلی، اما همیشه این طوری.

الآن که برایت نامه می نویسم سه بعد از ظهر است، اما من به هنگام شبِ آنها برایت می نویسم. روزها همه اش خوابند. چه رحمتی است این دفتر! پر از فریادها، فرمان ها، ماشین تحریرهای رویال، نایب رییس ها و دستگاه های کپی برداری! چه رحمتی، چه آرامشی، چه وحشتی، آندره آ! حالا تلفن مرا می خواهد. چند تا از دوستانند که نگران شب های زاهدانه ی من هستند؛ لوییز مرا به گردشی دعوت می کند یا خورخه که اصرار می ورزد با او به کنسرت بروم. جرأت نمی کنم به آن ها جواب رد بدهم، از ناخوشی ام داستان های پر طول و تفصیل و بی فایده از خودم در می می آورم، می گویم از ترجمه هایم عقب افتاده ام، هر بهانه ای که ممکن باشد. و وقتی به خانه بر می گردم، داخل آسانسور ــ که بین طبقات اول و دوم کش می آید ــ شب های پیاپی، از روی ناامیدی، این امید واهی را در خودم می پرورانم که این همه به راستی حقیقت ندارد.

آنچه که در توان دارم به کار می بندم که مواظب باشم چیزهای تو را نشکنند. کتاب های قفسه ی زیرین را کمی جویده اند، خواهی دید که پشت جلدها را دوباره چسبانده ام. این کار را کردم که سارا متوجه نشود. آن چراغ کاسه ی چینی پر از پروانه و گاوچران های قدیمی را، خیلی دوستش داری؟ آنجایی که شکست برداشته بود، ترکش تقریبن ناپیداست، یک شب تمام را صرف چسباندنش با چسب مخصوصی کردم که از یک مغازه ی انگلیسی خریدم ــ می دانی که بهترین چسب ها در مغازه های انگلیسی پیدا می شود ــ و حالا کنارش نشسته ام تا یکی از آنها نتواند باز با پنجولش به آن چنگ بزند. چه دلپذیر است وقتی آدم می بیند اینقدر دوست دارند روی پاهای عقبشان بایستند، دلتنگی برای آن بشریت دوردست، شاید تقلیدی از خدایشان که همین دور و بر قدم می زند و تاریک وار نگاهشان می کند؛ از آن گذشته، دیده ای ــ زمان کودکی ات، شاید ــ که می توانی بچه خرگوشی را انگار که می خواهی تنبیه اش کنی گوشه ای مقابل دیوار نگه داری، و او ساعت ها و ساعت ها آنجا می ایستد، پنجه به دیوار بی آنکه تکان بخورد.

ساعت پنج صبح (دراز کش، روی نیمکت سبز خوابیده بودم، با هر تماس نرم مخملی و با جزئی ترین صدای جلنگ جلنگ از خواب می پریدم.) آنها را در گنجه گذاشتم و به کار رُفت و روب پرداختم. این طور سارا همیشه همه چیز را مرتب و به قاعده می یابد، هر چند گاهگاهی متوجه حیرتی فرو خورده شده ام، درنگی برای نگاه کردن به بعضی اشیا، رنگ باختگی اندکی در قالی و باز تمایل به این که چیزی از من بپرسد، اما در این مواقع من دارم واریاسیون های سمفونیک فرانک را طوری با سوت می زنم که همیشه او را از پرسش باز می دارد. چه طور می توانم در این باره با تو حرف بزنم، آندره آ، جزء جزءِ بد اقبالی های این سپیده دم خاموش و گیاهی را، خواب و بیدار در نمی دانم کدام مسیر پیچ اندر پیچ، شبدرها را از ته بر می چینم، تک تکِ برگ ها را، کپه های سفید خز را که پای مبل ها افتاده است سودا زده از بی خوابی و من از کتاب ژیدم عقب افتاده ام، ترجمه ی ترویا را شروع نکرده ام و پاسخم را به بانوی جوانی در آن دوردست ها که الآن دیگر از خودش پرسیده است آیا... چرا از این همه دست بر نمی دارم، چرا از این نامه که سعی می کنم در فاصله ی این تلفن ها و مصاحبه ها بنویسم دست بر نمی دارم.

آندره آ، آندره آی عزیز، آنچه مایه ی تسلی خاطر من می شود این است که آنها ده تا هستند و نه بیشتر. از وقتی که آخرین بچه خرگوش را کف دستانم گرفته ام پانزده روز می گذرد، از آن وقت دیگر هیچ، هر ده تایشان با من اند، با آن شبشان که به هنگام روز است و رشدشان، هنوز هیچ نشده زشت با موهای بلند، حالا دیگر بالغ و پر از احتیاجات مبرم و بوالهوسی های دیوانه وار، بالای نیم تنه ی آنتینیوس می پرند (آنتینیوس است، نیست، آن پسر که کورکورانه نگاه می کند؟) یا خود را در اتاق نشیمن پنهان می کنند، همان جا که با جنب و جوش شان آن چنان تاپ تاپِ پر هیاهویی راه می اندازند که از ترس آنکه سارا صدایشان را بشنود و ترسان و احتمالن در لباس خواب جلوی من ظاهر شود باید از آنجا بیرون شان کنم ــ با سارا باید همین طور بود، چه بسا که با لباس خوابش ظاهر شود... ــ و آن وقت... فقط ده تا، تصورش را بکن، آن شادمانی اندکی که من وسط این همه دارم، آرامش فزاینده ای که با آن، در برگشتنم به خانه، سقف های محکم بین طبقات اول و دوم را جر می دهم.

حرفم را قطع کردند چون مجبور شدم در جلسه ای شرکت کنم. دارم نامه را اینجا در خانه ی تو ادامه می دهم، آندره آ، زیر پرتوی خاموش و خاکستری رنگ سپیده دمی دیگر. آیا این واقعن روزی دیگر است، آندره آ؟ یک ذرّه ی سفید روی صفحه، همه ی آن چیزی است که آدم برای نشان دادن پل دارد، دست بالا نطقه ای روی یک صفحه ی بین نامه ی دیروز و امروز. چگونه برایت بگویم که در آن فاصله همه چیز در هم و بر هم شده است؟ جایی که تو آن نقطه ی کوچک را می بینی من صدای کمربند پیچان آب را می شنوم که خشماگین سد رادر هم می شکند، این طرف کاغذ برای من، این طرف نامه ام به تو را نمی توانم با همان آرامشی بنویسم که دیروز به هنگامی که ناچار شدم آن را کناری بگذارم و به جلسه بروم از آن برخوردار بودم. پیچیده در مکعب شب شان، یازده بچه خرگوش، بی هیچ غم دنیا، خوابیده اند؛ شاید حتا حالا، اما نه خدایا، حالا نه، بعدن در آسانسور، یا موقع ورود به ساختمان؛ اگر آن هنگام قرار است حالا باشد، اگر بتواند در هر یک از حالاهایی که اتفاق بیفتد که برای من مانده است، دیگر مکانش مهم نیست.

دیگر کافی است، این را نوشتم چون برایم مهم است که بدانی من آنقدرها مسئول ویرانی غیر قابل اجتناب و علاج ناپذیر خانه ات نبودم. این نامه را این جا برایت می گذارم، بی حرمتی خواهد بود که پسچی آن را در یک صبح زیبا و روشنِ پاریس برساند. دیشب کتاب های قفسه ی دوم را آن طرفی کردم؛ به همین زودی قد کشیده بودند، روی پاهای عقبی شان می ایستادند یا می پریدند و پشتِ جلدها را می جویدند تا دندان هایشان را تیز کنند ــ نه اینکه گرسنه مانده باشند، همه ی شبدرهایی را که برایشان خریده بودم خورده بودند، شبدرها را در کشوی میز تحریر ذخیره می کنم ــ پرده ها و پوشش صندلی های راحتی و کناره ی تصویر «آگوستو توره» را که خودش از خودش کشیده بود پاره پوره کردند، همه جای قالی را کرک پوشانده و از آن گذشته، فریادهای هولناکی سر دادند، اسمی برایش نمی توان یافت، حلقه وار زیر نور چراغ می ایستادند، طوری دایره می زدند که گویی دارند مرا می ستایند، و ناگهان فریادهای هولناک سر می دادند. طوری گریه می کردند که هرگز باورم نمی شد خرگوشی بتواند گریه کند.

سعی بیهوده کردم تا همه ی موها را که داشت قالی را از بین می برد بردارم، شیرازه های کتاب را که جویده بودند صاف کنم، دوباره در گنجه بگذارمشان. روز دارد فرا می رسد، چه بسا که سارا زود بلند شود. چیز غریبی است، سارا آنقدرها آرامشم را بر هم نمی زند. چیز غریبی است، دیدن آنها که جست و خیز کنان دنبال چیزی می گردند که با آن بازی کنند آرامشم را بر هم نمی زند. آنقدرها هم سزاوار سرزنش نیستم، وقتی اینجا بیایی می بینی خیلی چیزهایی را که شکسته شده بود با چسبی که از آن مغازه ی انگلیسی خریده بودم مرمّت کرده ام، آنچه از دستم بر می آمد کردم تا مایه ی دردسر نباشم... تا جایی که به من مربوط می شود رسیدن از ده به یازده مثل شکافی است که نتوان بر آن پلی زد. تو می فهمی: ده تا پر بدک نبود، با یک گنجه، مقداری شبدر و امید، خیلی چیزها می توانست به فال نیک گرفته شود. اما با یازده تا نه، چون وقتی حرف از یازده شد به یقین حرف از دوازده هم به میان می آید، و آندره آ، چه دوازده ای است که سیزده نشود. اما حالا سپیده دم است و تنهایی سردی که شادمانی در آن پایان می گیرد، خاطره ها، تو و شاید خیلی چیزهای دیگر. این ایوان بالای خیابان پر از صبح شده است، نخستین صداهای شهری که بیدار می شود. گمان نکنم برداشتن یازده بچه خرگوش که روی سنگفرش ولو شده اند کارِ دشواری باشد، شاید کسی حتا متوجه شان هم نشود. مردم بیش از حد سرگرم آدم های دیگرند، بهتر است بی درنگ پیش از آن که نخستین گروه دانش آموزان سرِ راهشان به مدرسه آنان را ببینند، از اینجا دورشان کنند


 
comment نظرات ()
 
 
بخشی از شعر گروس عبدالملکیان
نویسنده : سحر سلطاني - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

 

این‌گونه‌است که تنها می‌شوم

 

و تو را چون مِیدانی از مین‌های خنثی نشده

 

بغل می‌کنم

 

 

 

حالا

 

می‌توانید یک دقیقه سکوت کنید!

 

.

 

.

 

.

 

.

 

 

می‌توانید

 

سنگی بر این شعر بگذارید

 

 

 

 

نامی بر آن ننویس!

 

بگذار فکر کنند

 

مردی

 

با این همه گلوله در سینه

 

                                     گریخته است


 
comment نظرات ()